![]() |
![]() |
|
|
من تو رو تو بغل گرفتم، ما توی آغوش هم گریه کردیم.تو به من گفتی:موهام قشنگه؟من گفتم:خیلی.من حالم بد بود.تو نفست بالا نمیومد.اشکام... .:A:. از چشم چپت داشت یه قطره اشک میومد، من با انگشتم پاکش کردم و نذاشتم پایین تر بیاد، با دستم صورتتو کاملاً لمس کردم.خیلی مزه داد. سرمو رو شونت گذاشتم و میبوسیدمش. وقتی تو بغلت بودم، خیلی خوابم میومد، نمیدونم بهت گفتم یا نه؟خودمو به زور نگه داشته بودم، اگه یکم تعارف نداشتم، بهت میگفتم بزار بشینیم و همدیگرو بغل کنیم.سرمو که رو شونت گذاشته بودم، فکر میکنم یه لحظه خوابم برد.نمیدونم. یه جا دیگه هم خیلی سخت بود، هنوز کاملاً اون لحظه ها رو یادمه.واسه اولین بار که دیدمت، یعنی تو اومدی تو.یادم نیست چقدر،ولی چند دقیقه ای تو کوچه بودی و نمیومدی دیگه.خوب من تو رو میدیدم، از پنجره ی اتاق،راه پله و از پشت در.با خودم میگفتم:یعنی واقعاً خودشه؟پس چرا نمیاد؟شاید فکر میکنه که ممکنه واسه من مشکلی پیش بیاد که داره طولش میده.بالاخره الکی با خودم حرف میزدم که آروم بگیرم و خیلی میخواستم خودمو کنترل کنم، اما تو اومدی...همون اولش یه شوکه دیگه بود برام، چون اصلاً فکر نکرده بودم که میبینمت باید چیکار کنم یا چیکار کنیم؟اصلا چی بگم؟و تو هم اومدی و دست دادی و بوسم کردی.وای خدا.فکر کنم خیلی حالم بد بود.لرزش دستامو که یادمه و دو تا دستامو به هم گرفته بودمو فشار میدادم که تموم شه.خواهرت اومد و یه سلام علیک کوچولو کردیم.مامانتو که ندیدم، فقط در همین حد که یه مانتوی سفید پوشیده بود.خیلی برام سخت بود که من تنها بودم..امیدوارم که دیگه حسی مثله اون لحظه پیدا نکنم.خب از دوباره میرم که خاطره رو بنویسم.چه باحال،واقعاً خاطره شده ها.یه جوریه این لغت..نه؟خب از خاطره نمیخوام استفاده کنم.میرم که لحظه ی دیدارمونو یه بار دیگه به یاد بیارمو این دفعه بنویسم،اون جایی بودیم که من و تو کنار در واستاده بودیم و نمیدونم چی میگفتیم، منم از ترس اینکه یکی بیاد و ما رو اینجوری ببینه،گفتم:بیا بریم تو(بالا).تو هم قبول کردیو ما رفتیم.اما چه رفتنی..انگار هر چی نیروی جاذبه ی زمین بود،اون لحظه فقط به من داشت وارد میشد، تو رو نمیدونما.خیلی بد بود.اصلاً پاهام قادر نداشتن تکون بخورن، چه برسه به اون که یه پله هم برن بالا.اون موقع هم اگه یکمی تعراف نمیکردم، ازت خواهش میکردم که یه لحظه رو پله بشینم.خیلی باحال بود.الان که فکرشو میکنم یکمی میخندم.با اون حال چطوری میومدم بالا، خدا میدونه... .:B:. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 8:4 توسط B |
|
|
کی اونقدر معرفت داره که یه زنگ بزنه تا یه ذره از کسی که تمام وجودمه خبر پیدا کنم؟ کجا هست اون کسی که بهم میگفت خیلی دوست دارم و همیشه به فکرم بود؟ کی میتونه جوابگوی این همه ناراحتی هام و گریه هام و غصه هام باشه؟ کی اونقدر دوستم داشت که نذاره من هر روز چند بار گریه کنم؟ کی اونقدر معرفت داشت که ازم بپرسه بهم چی میگذره؟ کی اونقدر معرفت داشت که نذاره امتحاناتمو بد بدم؟ کی میتونست این وسط مقصر و گناهکار باشه؟ کی میتونست به من بگه گریه نکن؟ کی میتونست منو آروم کنه؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 7:31 توسط B |
|
|
هنوز یادمه که چه حسی داشتم. هنوز نفس کم آوردنم، تپش بی اندازه ی قلبم و بی حسی وجودم رو یادمه. هنوزم گرمیه دستات و سرد بودن دستام، نگاهِ پر از سوالتو و حرفای صادقانتو یادمه. خیلی خوب بود. اما خیلی کوتاه.اینقدر کوتاه بود که هیچی بهت نگفتم..واقعا هیچی نگفتم... شاید اگه باور میکردم که میبینمت، خودمو آماده میکردم که حرفامو بهت بزنم. اما تمام ساعاتِ با هم بودن رو در ناباوری دیدن تو و بودن تو در کنارم، گذروندم. و بیشتر نگاهت میکردم تا هیچ وقت قیافتو از یاد نبرم. وقتی رفتی هنوزم در شوک دیدنت بودم.فردای اون روز بود که فهمیدم اومدی و رفتی. وقتی فهمیدم که دیگه نیستی، دیوانه بودم ، دیوانه تر از دیوانه و تنها تر از تنهایی. ناراحت بودم.گریه میکردم..بعضی اوقات داد میزدم... امید زیادی داشتم، به خودم تسلی میدادم و میگفتم که میبینمت همین حالا یا فردا...خدا خدا میکردم و از خدا میخواستم که بیای... وقتی باهات حرف زدم خیلی خودمو نگه داشتم و منتت نکردم، اما قبل از اون با خودم میگفتم اگه هنوز به سمتِ خونت نرفته باشی اینقدر منتت میکنم تا بیای، اینجا خدا باهام بود و تو هنوز نرفته بودی و باهات حرف زدم اما نتونستم پشتِ تلفن منتت کنم که امروز نرو..به خاطر من نرو... و نمیخواستم باور کنم که دیروز آخرین بار و واقعا وقته رفتنت بود. حداقل خودت بهم نگفتی که دیگه نمیای و من تمام امیدم به فردا و فردای فردا بود تا بتونم نگات کنم و باهات حرف بزنم.فقط همین بود خواسته ی من، خواسته ام از تو نبود، از خدای خودم بود. شاید روزِ با تو بودن بهترین روز و بدترین روزِ عمرم بود. ولی میتونم بدی ها رو نادیده بگیرم و با صراحت بگم که بهترین روزِ عمرم بود. هنوز یادمه..هنوز یادمه موقعی که میخواستی بری... با گریه، بغض ، هق هق. اما من بهت میگفتم که نباید گریه کنی، ولی اگه میدونستم که دیگه نمیشه و نمیتونی که بیای هیچ وقت بهت نمیگفتم گریه نکن. کاش لال میشدم و نمیگفتم گریه نکن و من هم گریه میکردم، گریه میکردم و میگفتم خداحافظ! وقتی بودی نخواستم که گریه کنم، فقط واسه اینکه کاری نکرده باشم که دیگه تو نیای.اما کاش که میدانستم که فقط 1 بار قرار است که ببینمت ... روز بعدش و روز بعدِ بعدش خیلی گریه کردم.اما هنوز هم در حسرت یک اشک در کنار تو با باور اینکه میری و فردا و فردای فردا نمیای هستم. شاید سرنوشت هیچ تقصیری نداشت و این فقط آرزوی ما بود که میخواستیم 1 بار همدیگر را ببینیم و برآورده شد و حتما حکمتی بود آنچه که بر ما گذشت. خدایا شکـــــــر خدایا گناهان ما رو ببخش و ما رو به راه راست هدایت کن. خدایا مارو توی همه ی مراحل زندگیمون موفق نگهدار. خدایا خودمون و اطرافیانمون رو سلامت نگهدار. خدایا دوستت داریم، دوستمان بدار. خدایا مثل همیشه کمکمون کن. آمین یا رَبَّ العالمین |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 7:29 توسط B |
|
|
سلام. بعضیا میگن یه چشَم پر اشکِ یه چِشَم پر خون. هیچ وقت اینجوری نشده بودم. چشم راستم پر خونِ و چشم چپم پر اشک. چشام خیلی درد میکنه. نمیدونم شاید واسه ی لنز و آلوگی باشه اما خیلی احمقانست که بگم واسه ی لنزِ. چون من دردم این چیزا نیست. دیگه تو کار شمردن و تاریخ زدن روزا و حتی ساعت آخرین حرف زدنمون نیستم. ولی کاش بودم.زنمیدونم شاید واسه اینه که این کارا رو خیلی تکرار کردم و کردیم. شایدم تو هم تو این کارا نباشی و دیگه از این کارا نمیکنی. خیلی وقته که درست و حسابی ننوشتم. شاید من باید نویسنده میشدم و شایدم شم. ولی عمرا.چون خوشم نمیاد که بنویسم و پول بگیرم. حالا اون که میگن درآمد این کار کمه جای خودش. فقط واسه ی دل خودم دوست دارم بنویسم... خودتم میدونی نمیدونم چی میدونی! یعنی میخوام که برام مهم نباشه که چی میدونی حالا که دارم مینویسم و حس نویسنده های بزرگ تاریخو میخوام به خودم بگیرم، میبینم مثل همیشه راحت و تند، هرچی که تو دلمِ نمیتونم بنویسم.. دیگه نمیدونم میخوام چی بگم و واسه کی بگم و واسه چی بگم...؟؟! اینقدر حرفای جورواجور و مختلف از تو در مورد خودم شنیدم که بعضی اوقات به خودم میگفتم چقدر لذت میبره که با من به این شکل رفتار میکنه و مثل یه بازی میمونه براش تا منو بیشتر اذیت کنه و واسه همینم میترسیدم که حرف دلمو باهات بزنمو مسخرم کنی ... اما دلم شور میزنه، بخدا خیلی دلواپستم، اصلا نگران خودم که اینقدر داغونم نیستم. بدجوری گریه میکنم، شاید اگه تند تر بنویسم گریه هام زود تر تموم شه. نمیدونم کجایی . نمیدونم خونه هستی یا جای دیگه . نمیدونم حالت چجوره . خدااااااااااا نمیدونم موبایلت قطعِ یا وصل . نمیدونم که من باعث مشکلاتت شدم یا اون دوستات. نمیدونم یادت هست که سر امتحان ریاضی بهت گفتم تو رو خدا بخون . نمیدونم که چرا اینقدر همه ی تقصیرا رو پای عشق و عاشقی گذاشتی . نمیدونم که الان چی کارداری میکنی . نمیدونم ولی شاید داری تلافیه اون یه هفته مسافرت کوفتیه منو در میاری . نمیدونم که چرا با هم اینجوری میکنیم نمیگم باهام میگم باهم . نمیدونم که چرا نمیدونم قیافت چجوریه و همیشه در حسرت دیدارت بودم . نمیدونم که چرا بعضیا رو تو خیابون میبینم و فکر میکنم شبیه تو هستن و خیال میکنم که خودتی و کاملا شوکه میشم و بعد از چند دقیقه با خودم دلیل میارم که نه اون اینجاش مثلا اینجوری نیست تا از تَوَهم بیرون بیام . نمیدونم چرا من این همه از اول باعث عزاب و ناراحتیت شدم. فقط من باعث شدم و این تنها جاییه که تو و مایی وجود نداره . >>نمیدونم اما اینو بدون که خیلی زشته که یکی رو آدم بدون این همه جواب بزار<< (خدا جون حالا میخوام با تو حرف بزنم.. من:این یه بار جوابمو بده.خیلی وقته تحویلم نمیگیری .منو که یادت نرفته خدااااااا .رفته یا نرفته؟ خدا:اگه یکی نمازشو بخونه میتونه باهام حرف بزنه، پس تو نمیتونی. من:اما خدا من یه زمانی میخوندم! خدا:خوب همون زمان بیا حرف بزن. من:خدا جون همه میگن تو بزرگی، روی بندگانتو زمین نمیندازی، فقط جواب یه سوالمو بده، این اشکامو نگاه کن، خواهش میکنم. حالا بپرسم یا نه؟ خدا:فقط یک سوال بپرس. من:خدا منو یادت رفته یا نه؟ خدا:آره ، یادم رفته. من:دلیلشو میدونم چون نماز نمیخونم. ولی خدا من به این اعتقاد دارم که همه زندگیه من رو از پیش تو برام نوشتی و درسته که من میتونم تغییراتی در زندگیم بدم، اما خودت این تغییراتم رو تو کتاب زندگیه من نوشتی. مگه نه؟ خدا:درسته. من:خدا میخوام بازم گله کنم، گریه کنم، شکایت کنم. آخه چرا نگام نمیکنی.چرا راهنماییم نمیکنی؟؟چرا من باید این همه ناراحت باشم؟؟ چرا منو دوست نداری؟؟ خدا:خوشگلم من تو رو دوست دارم، این تویی که خودتو دوست نداری. من:ولی من خودمو خیلی دوست دارم اما بقیه رو بیشتر از خودم دوست دارم. خدا:شاید مشکلت همین جایِ. تو باید سعی کنی که خودتو بیشتر دوست داشته باشی، چون ممکنه که بقیه نتونن تو رو همیشه اونطوری که تو بقیه رو دوست داری داشته باشن. من:خدا جون می خوام و میتونم، ولی بازم خوب نمیشم.چرا؟؟؟؟ خدا:تو هیچ وقت بامن راحت حرف نزدی و نماز نمیخونی تا یکم روی سجاده ی خوشگلت واسه ی خودت و اون همه کسایی که واسشون ناراحتی دعا کنی.تو با این کارا خیلی میتونی خودتو سبک کنی و به دیگران کمک کنی. من:شاید. ولی... خدا:ولی؟ من:نمیدونم ولی چی خدا:منم از ناراحتیه بندگانم ناراحت میشم ولی از اینکه تو واسه ی ناراحتیه دوستات ناراحت میشی خوشم میاد.دیگه سوالی نداری؟ من:خدا جون خیلی دوست دارم.تو خیلی رحیمی. تو قرار بود جواب یه سوال منو بدی اما جواب خیلی از سوالامو دادی. خدا:قُل اِن کُنتُم تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعونی یُحبِبکُمُ اللهُ وَ یَغفِر لَکُم ذُنوبَکُم واللهُ غَفورٌ رَحیمٌ (آل عمران،31) بگو اگر شما خدا را دوست میدارید، پس مرا پیروی کنید، تا خدا شما را دوست بدارد و برای شما گناهان شما را می بخشد و خدا آمرزنده و مهربان است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 7:25 توسط B |
|
|
سلام.امروز نهم شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و شش هست و من این وبلاگ رو ساختم تا دل نوشته های خودم رو توی وبلاگ بزارم.منو از نظراتتون بی نصیب نکنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 7:21 توسط B |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام.نظر بدید تا بدونم کسی هست که میشنود و میخواند...
|
| پیوندهای روزانه |
|
نجوا در گوش نسیم آریــانا الهه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 |
|
RSS
|